على اكبر دهخدا
917
امثال و حكم ( فارسى )
رجوع به : از پى هر گريه . . . ، شود . زمستانرا شبى پيران را تبى . پيران در زمستان تحمل سورت سرما را كم توانند كرد . زمستانرا عسله بستو جا نيست . عسله بستو از تركيبات لهجهء مردم قزوين است و مراد بستوى عسل است . رجوع به : زمستان جاى . . . ، شود . زمستان رفت و روسياهى بزغال ماند . با اينكه يارى و مددى نكرد كار و مقصود چنان كه منظور بود انجام يافت . زمستان هر روز باشد زمستانى خودش را مىكند . نظير : نه زمستان خدا به آسمان ميماند نه ماليات دولت به زمين . ز مشك بوى وز خورشيد نور نيست بديع . نظير : مه فشاند نور و سگ عوعو كند * هركسى بر خلقت خود مىتند . مولوى . ز ممكن روسياهى در دو عالم * جدا هرگز نشد و الله اعلم . شبسترى . آنچه جز واجب است محتاج است . ز من پرس فرسودهء روزگار * ( . . . كه بر سفره حسرت برد روزهدار . ) سعدى . نظير : راز درون پرده ز رندان مست پرس . انا ابن بجدتها . ز منت بشود رونق كردار * ( منت ننهد بر تو بكردار فراوان داند كه . . . ) فرخى . رجوع به : آفة السماح المن ، شود . ز منجنيق فلك سنگ فتنه مىبارد * ( . . . من ابلهانه گريزم در آبگينه حصار . ) عرفى . ز من نيك آمده گر بد نويسند * نه مزد من گناه خود نويسند . غيبت . كردن از بىگناهى مايهء افزايش گناه غيبتكننده است . ز موبد شنيدستم اين داستان * كه برخواند از گفتهء باستان كه پرهيز از آن كن كه بد كردهاى * كه او را به بيهوده آزردهاى بدان دار اميد كو را به مهر * سر از خواسته بردهاى بر سپهر . فردوسى . نظير : توقع خدمت از كسى دار كه توقع نعمت از تو دارد . سعدى . ز مه روشنائى نباشد شگفت * ( مرا اين سخن باد بايد گرفت . . . ) فردوسى . زمين است آماجگاه زمان * نشانه تن و ما و چرخش كمان . زمين بارگير و زمان بارده * بزايد چو آيدش هنگام زه . حضرت اديب . زمين بىحجت نيست . نظير : خداوند تعالى هرگز زمين را بىحجت ندارد . كشف المحجوب . نظير : زمين خالى نيست . زمين تا به جائى نيفتد مغاك * دگر جاى بالا نگيرد ز خاك . اسدى . نظير : مصائب قوم عند قوم فوائد .